(باران بهاری)
من وزش نسیم صبحم
تو بارش باران بهاری
وزش من.بهنگام بارش تو
چه پیچ و تاب دل انگیزی
چه رقص پر از موجی میدهد
باندام شیدائی و بارانی تو
وزش من به قد و بالای بارانی تو
چه چم و خم شور انگیزی
چه ناز و نواش قشنگی میدهد
به قامت رعنائی و بارانی تو
یا حق لیلاج
(باران..باران)
تشنه ای پر عطشم
و نم نم باران سیرابم نمیسازد
عاشقی پر طپشم
و قطره قطره باده مستم نمیسازد
جاری شو..باران
شناور در آب
و غرق در بارانم بکن
ساقی شو..باران
خراب بارش بوسه های مستت
و پی در پی مست از باده ام بکن
یا حق لیلاج
(دلبر مستان)
ماههاست که نامه ای از آن دلبر جانان ندارم
خبری و اثری از آن سرو خرامان ندارم
نام و نشانی از کوی دل
و کوچه ی آن یار خوش الحان ندارم
افسوس و صد افسوس
که هیچ آدرسی از شهر
و دیار آن دلبر مستان ندارم
یا حق لیلاج
(آدینه شبی)
آدینه شبی بارانی
بغضهای کهنه در گلویم
سکوت خفته در سینه ام
ناگهان.در برابر آینه شکست
آه و ناله های سنگین
بغضهای خسته ام
صدای شکستن سکوت دیرینه ام
چون طوفانی مهیب
آینه را هم شکست
یا حق لیلاج
(سلول انفرادی)
نمیدانم.بکدامین گناه گرفتارم
بکدامین جرم در زندانم
سالهاست...
در سلول انفرادی احساس
طی و طریق در حبس
و در دهلیز تنگ هوس
سیر و سلوک در قفس میکنم
یا حق لیلاج
(جاده های خستگی)
بیا. با هم جاده های خستگی را
دور بزنیم
و از تن خسته هم
غبار روبی کنیم
بیا.از درخت اندام هم
بالا برویم
و از باغ چشمان هم
گیلاس بچینیم
بیا.خاطره های کودکی را
تازه کنیم
و در گوش هم
نغمه های عاشقانه را
گوشواره عشق کنیم
یا حق لیلاج
(جام می)
دیشب در میان شعله های آتش
آغوش تو سوختم
جام می از دست تو گرفتم
و مدهوش تو سوختم
سر بر شانه
و سینه ی تو نهادم
و بروی بازوی تو بی هوش
همآغوش آتش
و مست در آغوش مست تو سوختم
یا حق لیلاج
( خلوص عشق)
امشب خود را
از دنیا رها کن
دل را از قید و بند
دنیا جدا کن
تنهای تنها
در سکوت مطلق شب
به خلوت دل من
و به خلوص عشق من بیا
به شب زنده داری دل
و به عشقبازی احساس بیا
یا حق لیلاج
(بنمای چهره و چشمان)
امشب می و میخانه توئی
و من جام بدستم
بت و بتخانه توئی
و من بت پرستم
ساقی امشب
بگشای میخانه
و می بریز و می بده
و مستم بکن
بنمای چهره و چشمان بت
و مستم بکن
یا حق لیلاج
(باز شب و باز تنهائی)
باز شب و باز تنهائی
و باز درد همیشه و همیشگی
باز شب و باز سکوت
و باز غم
و خلوت و خستگی
باز شب و شراب اشک
و شعر دل و دلتنگی
باز شب و عاشقی
و مستی و دلدادگی
یا حق لیلاج
( پروانه ی عشق)
من همان شمع دائم السوزان
غمخانه ی عشقم
تو همان پروانه ی شعله کش
غمخانه ی عشقی
من همان مست دائم الخمر
میخانه ی عشقم
تو همان ساغر مست
میخانه ی عشقی
یا حق لیلاج
(عشق)
عشق یعنی
عیسی وار بر صلیب
و موسی وار در نیل
و یوسف وار در چاه
عشق یعنی
سر به دار
در راه دل
و دل به دام
در راه عشق
و جان به کف
در راه حق
عشق یعنی
لیلاج وار در حبس دل
و با شقایقها ی عاشق همسفر
یا حق لیلاج
(دلبر مستم)
بنازم آن دلبر مستم را
که دلبرانه مست است
و چشمانم مست نگاه
مستانه ی اوست
بنازم آن معشوق مستم را
که عاشقانه مست است
و نگاهم مست چشمان
مستانه ی اوست
یا حق لیلاج
(مناجات عاشقانه)
امشب احساس قشنگ دیدارت
و حس بی دغدغه ی بودنت
پر و بال سبکبال پروازست
امشب اندیشه ی آرامش آشیان آغوشت
مناجات عاشقانه
و راز و نیازست
امشب چشمانم هر لحظه میان زمین
و آسمان جستجویت میکند
نگاهم تا بی کران کهکشان استقبالت میکند
یا حق لیلاج
(تکدرخت گیلاس)
بیادم آمد
آن تکدرخت گیلاس
در حیاط خانه ام
همان خانه ای که شبی
به غارت و یغما رفت
هر بار که درخت گیلاس
به بار می نشست
هر ظهر سهم من
از آن درخت گیلاس
بهنگام آمدن بخانه
دو سه دانه بود
که ایستاده می چیدم
و نه شسته میخوردم
یا حق لیلاج